گنج شاه دزد

50000 تومان 45000 تومان

گنج شاه دزد شاه

نویسنده: محمد غلامی

رمان فارسی

 

 

فصل اول

لوچیا

طبق برنامه ای که از قبل تعیین شده بود، بعد از مراسم ازدواج و عروسی و گذشت چند ماه با کمک مهتاب و انجام مراتب اداری و پشتوانه مالی پدرشوهرم، من وامید جهت ادامه تحصیل به ایتالیا رفتیم. مهتاب هماهنگی های قبل رو انجام داده بود، از طرف سفارت کسی جهت استقبال در فرودگاه رم منتظر ما بود و ما رو برای استراحت به آپارتمان طبقه پنجم یک ساختمان زیبا در یکی از خیابان های معروف برد و قرار شد تا هماهنگی های بعدی آنجا بمانیم، بعد از استراحت چند ساعته در آپارتمان، کسی که مهتاب هماهنگ کرده بود با ما تماس گرفت و اطلاع داد که طبق مشاوراتی که از دوستان تحصیل کرده داشته، جهت تحصیل باید به شهر بلونیا بریم. .

بنابراین روزی رو جهت رفتن به بلونیا در نظر گرفتیم، چند روز وقت داشتیم تا حسابی رم رو بگردیم و از دیدنیهای اونجا لذت ببریم، با توجه به رشته ای که من انتخاب کرده بودم – هنر باستان – طی برنامه ریزی با امید قرار شد هر روز اماکن تاریخی ، آثار باستانی ، موزها و دیگر مکانهای تاریخی و دیدنی رو ببینیم. اولین چیزی که هر کسی رو به خودش جلب می کرد معماری و ساختمانهای شهر رم بود که فرهنگ خودشون را از قدیم حفظ کرده بودند، شهری پر از هنر، نقاشی، مجسمه سازی و حتی ادبیات، فضای کوچه ها و خیابان ها چنان برام جذاب و باورپذیر بود

که انگار به سال های خیلی قبل رفته بودم و الانه که داوینچی از یکی از همین خونه ها با سرعت و دستپاچگی بیاد بیرون و آخرین اکتشافش رو با ذوق به مردم نشون بده. دومین چیزی که خیلی خیلی نظر من رو جلب کرد قیافه های آدم ها بود از نظر رنگ پوست و ممیک صورت خیلی به ما ایرانی ها شبیه بودن خیلی از آدم ها که در کوچه و خیابان راه می رفتند انگار اونها رو قبلا دیده بودم مخصوصا بین پیرمردها و پیرزنها اونجا و ایران شباهت بیشتر بود، طوری که وقتی یکی دو نفر رو دیدم می خواستم به آنها فارسی صحبت کنم، سومین چیزی که از دو مورد قبل نظرم را جلب کرد خود رم بود، مردم ایتالیا به شهرشون می گفتن روما و خیلی دوست داشتن که معنی این اسم رو نوع دیگه ای برات تعریف کنند به قول خودشون روما رو وقتی برعکس کنی می شه آمور و آمور یعنی عشق ورم یعنی شهر عشق. وقتی این رو شنیدم بیشتر به این شهر علاقمند شدم و از تصمیمی که پدر شوهرم اسماعیل خان گرفته بود خوشحال بودم. ازدواج و دوری از پدر و مادر یک طرف و غربت هم حالا اضافه شده بود و اینها منو نگران می کرد، اما چند روز بیشتر طول نکشید و حالا چنین احساسی نداشتم، مخصوصا که فهمیدم انسانها همه شبیه به هم هستن، احساساتشون، عواطفشون و نیازمندهاشون، همه جا به جوره.

روز اول حسابی خودمون رو توی رم خسته کردیم و شب با پا درد زیاد به آپارتمان رسیدیم، امید هر شب با هماهنگ کننده ای که مهتاب معرفی کرده بود، تماس تلفنی داشت. اونجور که اونها صحبت کردند قرار شد یک روز زودتر از رم خارج و به بلونیا بریم، تا در یکی از دانشگاههای اونجا ثبت نام کنیم به گفته اون آقایی که مهتاب هماهنگ کرده بود، بلونیا یکی از قدیمی ترین شهرهاست و دانشگاههاش از قدیمی ترین و بهترین دانشگاههای دنیاست…
.
.
.