کلاغ کامل

15000 تومان 13500 تومان

کلاغ کامل

نویسنده: محسن سعادتیان مهر

رمان فارسی

 

علاقمندان به داستان های عجیب و غریب، پُر از تصویر و کابوس و رویا!

این کتاب شما را غافلگیر خواهد کرد.

طوری که از سطرِ اول کتاب نمی توانید چشم از آن بردارید.

 

تکه ای از کتاب

 

صدای سایش توده سیاهی بر سطح صیقل شیشه نمی توانست در بیداری باشد. این باران یکریز و رگباری هم جای هیچگونه تردیدی نمی گذاشت.

به خواب شبیه بود اما نه رویایی و هوسناک. حس ناخوشایندی را تداعی می کرد که صدای اصطکاک پرهای زبر با شیشه خیس، آن را مهوع و غیر قابل تحمل می نمود. ولی خواب، بی مرز است و تا انتهای حسی قابل لمس جریان می یابد و آدم را در غبار سرد خود گم میکند.

– تق تق … تق تق … تق …

آن مالش شفاف حالا تبدیل به یک برخورد سفت و سخت شده بود که هر لحظه می رفت تا چیزی را فرو ریزد، مثل کشیده شدن یک تکه استخوان بر جداری ترد و نازک و این، حس اضطراب را به خواب آلودگی محیط تزریق می کرد.

چنان محیط را چسبناک میدید که جدا شدن از آن و کندن این لباس غیر ممکن می نمود و هر چه بیشتر ذهن را متراکم می کرد تا شاید روزنه ای از این خیسی تاریک بیابد به بن بست بودن این چهار دیواری بیشتر پی می برد.

– تق تق … تق تق … تق …تق

صدا مثل یک دستگاه افزایش دهنده صوتی به مرور بلندتر می شد و در پیچ وتاب حلزونی گوش بیشتر و بیشتر منعکس می گردد. تصویر این بود: یک اتاق خالی و دو چشم و یک صدا، فقط همان صدا.

خواب، شمشیر دو لبه است که گاهی می تواند جنون را مخفی گرداند وگاهی آرامش را به مرز جنون بكشاند و حالا می رفت که تمام موجودیت فضا را در یک صدای ویران کننده به چالش کشیده و بر سرش آوار کند.

هر چه کرد تا شاید توده سیاه را تشخیص دهد سردی اتاق وتصوير فرود قطرات یک ریز باران که حالا درشت تر از هر زمانی نمود یافته بود مانع می شد و او را کلافه می کرد.

حس کرد تخت زهوار در رفته اش با آن فنرهای پر سروصدا و ترک های نم کرده دیوار روبه رو و دهان باز پنجره که خیس و آبچکان، بود همه و همه دست در دست هم دور سرش جمع شده اند تا او نتواند توده سیاه را نگاه کند. هر لحظه صدا بلندتر و بلندتر میشد و او را درمانده تر می کرد.

– تق تق … تق تق … تق …تق

ضربه استخوانی برسطحی تُرد و سطحی تُرد بر محفظه ای بسته و محفظه ای بسته با دیوارهایی که خیال برخاستن از میان را نداشتند. تمام تلاشش برای دیدن و شنیدن همین بود و نمیتوانست از این تیرگی چسبنده نامفهوم خارج شود.

لکه سیاه هربار بزرگتر می شد و تکانی میخورد اما دوباره دیوارها بودند که دهان باز کرده و عبوس، خیره می شدند به چشمهایش و او را درجا میخکوب می کردند. حتی قاب عکس روی دیوار هم از جا در می آمد و بزرگ و بزرگتر می شد و آنقدر فضا را در بر میگرفت که یک لحظه خودش را در عکس به حالت مسخ شده و بی حرکت میدید و تنها با چشمهای گردانش فضا را میپایید و باز خودش را مثل جسدی روی تخت از دور مشاهده میکرد که انگار وزنه ایی سربی روی جناق سینه اش چنان سنگینی می کند که کم مانده او و تخت و اتاق و تمام اثاثیه را ناگهان از سوراخی در کف به قعر زمین فرو کند و در یک لحظه همه چیز، هیچ شود.

. – تق تق … تق تق … تق …تق

صدایی که گویی از ذرات هوا شکل می گرفت و با هر نفسی به داخل ریه ها سرازیر می شد و با هر نبض و ضربانی میتوانست، جاری شدنش را در رگها حس کرد و چرخش بی محابای آن را با چشم دید که هماهنگ با هر آنچه آنجا بود خود را برحقیقت حضور غالب میکرد.

وقتی گوشها فرمانروای بدن باشند، اندام هوشمندتر و چالاکتر به نظر می آیند و سرعت واکنش ها تیزتر و سریعتر به وقوع می پیوندند و موقعی که موج صدا با ضربان بدن همراستا باشد همچون حرکاتی موزون و رقص وار به اعصاب و اعضا منتقل می شود و آنجاست که می توان ریتم و هارمونی یک فرکانس را با تمام وجود حس کرد. اما این صدا، این صدای کلافه کننده، هیچ هم آوایی با فضای درونیش نداشت تا او را برانگیزد. قطع و وصل میشد و هربار شدیدتر از قبل او را از توهم خواب ، بیرون می کشید.

به یکباره سایه توده سیاه شروع کرد به شکل گرفتن و از جا برخاستن. انگار سطح شیشه مانع ورودش می شد اما سایه، مه شکل مثل جریان قیر مذاب از بین درزها جاری می گردید و به پاهای آویزان از تختش نزدیک و نزدیکتر میشد. حالا دیگر می توانست حدس بزند صاحب صدا کیست…
.
.
.