نخل حوا

40000 تومان 36000 تومان

کتاب نخل حوا

نویسنده: شهره طباطبایی

رمان فارسی

 

لنگ دور کمر بابا پیچ و تاب خورد و پاهای لاغر و سیاهش مثل دو تکه چوب نیم سوخته پیدا و پنهان شدند. به زور چادر نخی را روی سرم نگه داشته بودم و تقلا می کردم که صدای بابا را از میان غوغای باد تشخیص دهم – بابایی روزها چطوری؟

سعی کردم لبخند بزنم و نگاه را قلاب کنم به نخل بلند کنار دیوار که سایه اش روی زمین خاکی تیره می رقصید.

آتش باد تندی می وزید که پر و بال درختان را می سوزاند و نفس میوه ها را خاکستر می کرد. هوره باد تا دریا پیش می رفت و می شد از آن کیلومترها فاصله صدای نفسهای مقطع و پر حرارت موجها را شنید بابا دست را آفتاب گیر چشم کرد و لب سیاه و نازکش را لیسید:

مثل همیشه پاهای دردناک را روی تخت بزرگ چوبی دراز کردم و تكيه به ستون دستها دادم. زبری برگهای نخل به هم بافته حصیر، پشت رانم را نیشگون گرفت. – همیشه خوب بودی یا بد؟

خس خس سینه اش بالا آمد و قاطی صدا شد:

– همیشه راضی

بودم با خودم فکر کردم لابد رضایت داشتن هم شبیه چیزهای دیگر، مثل رنگ پوست و فرم بینی و لب، قند خون و فشار خون از طریق ژنتیک به ارث می رسد که من هم اینقدر به همه مزخرفات زندگیم راضی بودم.

رگهای متورم زیر پوست دست بابا مرا به یاد دستهای آویزان خودم انداخت به آنها نگاه کردم. رنگ شکلات کاراملی بودند و رگهای قلنبه آبی داشتند. صاف نشستم و دستها را بالای سر بردم و انگشتها را تکان دادم. دستم گلدان شد و برگ خرما و اشعه خورشید گل. رگها ناپدید شدند.

 

گوش به آسمان سپردم. شاخه های پهن و بزرگ درختان نخل با وزش باد تلوتلو می خوردند و صدای برخورد دست برگها به هم هیاهوی عجیبی برپا کرده بود. مثل هلهله جشن عروسی اجنه که در کودکی داستانشان را هزاران بار از زبان سالومه شنیده بودم. آن جن های اسرارآمیز ریزه میزه با پاهای سم دار و چشمهای قرمز که مدام در جایی همان اطراف میان نخلهای صف کشیده یا لابلای برگهای کوچک و پرپشت لیمو یا روی شاخه های تنومند انبه در حال رقص و پایکوبی بودند . موجوداتی اثیری و مرموز که حتی سالومه هم که آنقدر به وجودشان اعتقاد داشت نمی دانست در کجا و چگونه زندگی می کنند. حس می کردم آن اجنه های نامریی تبدیل به نتهای باد شده اند و با ساز برگها موسیقی می سازند.

ناگهان و در یک لحظه کوتاه ، باد فروکش کرد ، عروسی جنها به پایان رسید و هوا آنقدر راکد و ساکت شد که صدای وزوز لشکرکشی مگسها به وضوح قابل شنیدن بود.

کف پایم عرق کرده بود. دمپایی لای انگشتی را با ضرب در آوردم و چهار زانو روی تخت نشستم. به موم (مادر) نگاه کردم که زیر سایبان سوند جلوی ایوان، روی فرش کهنه و زهوار در رفته ای نماز می خواند.

پرسیدم:

– سالومه کجاست؟

بابا شانه بالا انداخت:

– لَرد( بیرون) ،پی یونجه س حتمی

گاو لاغر و پیر خانه انگار فهمید صحبت از خوراکی است که ماغ بلندی کشید و سرش را با شور و احساس به چپ و راست گرداند و خواب نیمروز پشه های الميده روی تنش را خراب کرد. مواقعی که فاصله دیدارهایم از خانه پدری زیاد می شد دلم حتی برای آن گاو پیر و تنها هم تنگ می شد. آن گاو خالخالی قهوه ای و سفید با دنده های بیرون زده و کپل استخوانی خیلی چیزها را درک می کرد و در برابر بسیاری کلمه ها عکس العمل نشان میداد. خشم و عصبانیت اهالی خانه را با کوبیدن پاهایش به زمین پاسخ میداد و وقتی همه خوشحال بودند گوشها را سرخوشانه بالا و پایین می فرستاد. زمانی که کسی به یادش نبود با چشمهای درشت و غمزده و لبهای آویزان به گوشه دیوار بلوکی خانه زل می زد و یونجه های فرو داده را بالا می آورد و آرام آرام می جوید. اما بهترین حس و حال را وقتی داشت که بابا و سالومه علوفه را دست به دست می کردند و کنار دیوار کوتاه و چرک مرده طويله روی هم می چیدند و او باگوشهای سیخ شده و گردن افراشته دمش را با خوشحالی می جنباند و برای تشکر ماغهای بلند و شاد می کشید.

دلتنگ خانه کودکی شدن حس غریبی است. هوا را با ولع فرو دادم.ته ریه هایم خیس و داغ شد. زیپ پایین شلوار را باز کردم و جای زیپ را خاراندم. شلوار را تازه دوخته بودم با ساتن بنفش که در کمال بی سلیقگی از دمپاتا زانو را با زری دوزی چرخ خیاطی و بدون توجه و فقط برای اینکه شلوار جدیدی داشته باشم، سر هم کرده بودم. پاها را زیر چادر قایم کردم تا برهنگیش را به ظاهر از دید بابا و در واقع از موم پنهان کنم که مدام غر میزد و با چشمهایی ترسناک و صدایی شوم می گفت: پاهای دختر را حتی بابایش هم نباید ببینه که معصیت داره.

تا زیپ باز شد و انگشتم روی ساق پا سرید، خنده راضی و خشنود آن را شنیدم که با هر حرکت ناخنم روی پوست ریسه می رفت از خوشی. مگر پا هم می خندد؟…

.

.

.