ابله پرشور

15000 تومان 13500 تومان

کتاب ابله پرشور

رمان فارسی

نویسنده: فخرالدین سبزخانی

 

مادرم مرا که دید زانوهایش به یک باره سست شد و خودش را توی آغوشم رها کرد. اشک هایش بند نمی آمد. همینطور هق هق می زد و قربان صدقه ام می رفت. به صدای او پدرم آمد. آنچنان دل نگران و هراسان بود که اگر دستش را به دیوار حیاط نگرفته بود، قطعا زمین می خورد و دل شکسته اش هزار پاره می شد بیچاره پابرهنه بود. جوراب های کلفت پشمی اش را تا زیر زانوهایش بالا کشیده بود و شالش را دور تا دور کمرش پیچیده بود، معلوم بود که هنوز هم با کمردرد همیشگی اش سر جنگ دارد و کنار نیامده است همینطور که بغض کرده بود و لب هایش می لرزید، تمام قد مرا در آغوش گرفت و مثل همیشه پیشانی ام را بوسید. مدام خدا را شکر می کرد و از حال و روزم می پرسید و لبخند می زد. اما به چشم هایش چیز دیگری بود. پریشانی نگاهش آنقدر بی تابم می کرد که به هر بهانه ای نگاه از نگاهش می دزدیم و در و دیوار خانه را تماشا می کردم و از دلتنگی هایم می گفتم که لبخند تمام عیاری زد و گفت حموم گرمه پاشو برو یه دوش بگیرو خستگی راهو از تنت در کن، ریشاتم بزن تو رو خدا» توی حمام چشمم به آینه افتاد و نگاهم خشکید. دلم برای خودم تنگ شده بود، بی اختیار جلوتر رفتم و به خودم و همه اجزاء صورتم خیره شدم. به گوشه چشم هایم که چین هایش بیشتر و عمیق تر شده بود، و به موهای ژولیده و سفیدی که از کنار شقیقه هایم بیرون زده بود.

دوش آب گرم را باز کردم و چشم هایم را بستم. غبارِ سال ها در به دری خسته ام کرده بود و من ذره ذره آب می شدم فکر نازلی و موسیو آلبرت مثل خنجری که از پشت به پهلویم نشسته باشد، امانم را بریده بود. این کلاف به هم پیچیده و عمر تلف شده، چنان نفسم را گرفت که به یک باره بغضم ترکید و به اندازه همه عمر گریه کردم.

(از کتاب)
.
.
.