نمایشنامه های شاعر جلد دوم

15000 تومان 13500 تومان

نمایشنامه های شاعر جلد دوم

نمایشنامه فارسی

نویسنده: احمدرضا احمدی

 

 

شاید پس از خواندن نمایشنامه های شاعر احمدرضا احمدی ، دیگر از کمتر کتابی لذت ببرید و همیشه دلتان بخواهد که بازگردید و دوباره و دوباره این چهار جلد نمایشنامه را بخوانید.

 

صحنه ی اول

 

روی صحنه یک میز ناهارخوری است با چهار صندلی. شاعر اول و همسرش مشغول چیدن بشقاب ها و کارد و چنگال ها روی میز هستند.

شاعر اول: همسایه ها دیر کردند.

همسر شاعر اول: هنوز ساعت ۸ شب است.

شاعر اول: من که حوصله ام سر رفت.

همسر شاعر اول: برای این که همیشه عجله داری.

شاعر اول: این زوج خوشبخت (با خنده) بهانه هم ندارند که در ترافیک مانده اند، باید فقط با آسانسور از طبقه ی پنجم بیایند طبقه ی اول.

 

مرد مشغول خواندن روزنامه می شود.

 

همسر شاعر اول: رادیو گفت امشب باران می بارد.

شاعر اول: به همین امید باش.

 

زنگ آپارتمان به صدا در می آید. شاعر اول می رود در را باز می کند. شاعر دوم و همسرش وارد آپارتمان می شوند.

 

همسر شاعر دوم: باید ما را عفو کنید. مادرم از شهرستان تلفن کرد

شرح همه ی بیماری هایش را داد، نقرس، دیابت، بیماری قلب، نمی توانستم خداحافظی کنم، می رنجید، مجبور بودم همه ی حرف هایش را بشنوم.

همسر شاعر اول: می ترسیدم غذا بسوزد.

شاعر اول: (رو به شاعر دوم) شما چرا این قدر لاغر شدید؟

شاعر دوم: بیماری دیابت. می دانید قرص متفورمین لاغر می کند.

 

زنگ آپارتمان به صدا در می آید. صاحب خانه وارد می شود.

 

صاحب خانه: خانم ها و آقایان، می بخشند این موقع شب مزاحم شدم. همسایه ها از شما چهار نفر شکایت دارند. می گویند سایه های شما مزاحم زندگی آن هاست. می گویند سایه های شما شب ها زنگ آپارتمان ها را می زنند و ناپدید می شوند. شما باید برای این مزاحمت ها فکری بکنید وگرنه مجبورم شما را بیرون کنم.

همسر شاعر اول: (رو به صاحب خانه) تصمیم های مهم زندگی ما را سایه ها می گیرند، ما بی گناهیم.

همسر شاعر دوم: سایه ها همیشه یک قدم از ما جلوتر هستند.

شاعر اول: سایه های ما روزها از خودشان صداهای ناهنجار در می آورند، روزی صدای شغال، روزی صدای جاروی برقی روزی صدای مته ی برقی،

شاعر دوم: روزهایی هم مدام صدای آژیر قرمز و آژیر سفید.

شاعر اول: من از هراس صداها به تاریکی پناه می برم با اینکه من

عاشق نور و خورشید هستم.

همسر شاعر اول: سایه ی من بدون اطلاع من رفته برای من لباس

خریده، لباس آنقدر گشاد و بی قواره است که آدم گریه اش می گیرد.

همسر شاعر دوم: آقای صاحب خانه، شما راهی پیشنهاد نمی کنید که ما از دست سایه ها رها شویم؟

همسر شاعر دوم: آقای صاحب خانه من دیگر از پناه بردن به تاریکی خسته شده ام.

صاحب خانه: من به دنبال ماجراجویی نیستم. شما برای مهار سایه ها باید فکری بکنید. من از هجوم سایه ام در امان هستم. شب خانم ها و آقایان بخیر.

 

صاحب خانه می رود.

 

همسر شاعر اول: غذا از پرحرفی های ما سوخت، باید دوباره به فکر

غذا باشیم.

 

صاحب خانه، هراسان و وحشت زده، با یک اسپری، وارد می شود.

 

صاحب خانه: مستاجرین مهربان من به من کمک کنید. سایه ها سراغ من هم آمده اند. سایه از جانب من همه ی کرایه های آپارتمان ها را وصول کرده است، وان پر از آب بود، روی تمام دیوارهای اتاق ها عکس همسر مرده ی من نقاشی شده است. سرایدار ساختمان می گفت، سایه از طرف من به خواستگاری زنی که می گویند زشت است رفته. این به نظر شما انتقام نیست؟ این اسپری را از دواخانه خریده ام. فروشنده می گفت این اسپری هر نوع سایه ای را دفع می کند…

.

.

.