زنی که می شناختم

20000 تومان 18000 تومان

زنی که می شناختم

مجموعه داستان کوتاه فارسی

نویسنده: زهرا شاهرخی

 

 

بوی قهوه

از پله های دفترخانه پایین آمد. نفس عمیقی کشید. هنوز کمی دلشوره داشت. نه خوشحال بود، نه غمگین. مثل ظرف چوبیای بود که تمام خاطرات جنگل و درخت از ذهنش گریخته است. چون ظرفی خالی بود و بی تفاوت. بی تفاوت به هر چیز. به گذشته، به حال… گیج و سنگ بود. حس و حالی مثل مهی خاکستری همراه با کسالتی رخوت آور رهایش نمی کرد. شاید این حس و حال از بی خوابی او در چند شر متوالی بود. یا از جابجایی خانه و زندگی اش . با این که آن روز، یکی از روزهای خوب و آفتابی پاییز بود احساس سرما می کرد. دستانش یخ کرده بود. خسته بود. هنوز خستگی و غبار ستمی شش ساله به تن و روحش چسبیده بود. زمان می خواست تا بتواند خود را پیدا کند. همه ی تنش درد می کرد. خوابش میآمد. هرگاه از چیزی دلتنگ بود به خواب پناه می برد.

در راهروی باریک و نیمه تاریک، هر پله که او را به پائین می برد خوشحال بود که از صداهای مبهم اتاق دود گرفته دور می شود. از اتاقی با کاغذ دیواری های چرک و رنگ و رو رفته. از بوی پوسیدگی که حکایت از تمی قدیمی داشت. بویی که چون میراث اجدادی به در و دیوار اتاق چسبیده بود. مکانی که در هر وجب آن صدها خاطره تلخ و شیرین از پیوند ها و امیدها، گریه ها و جدایی ها ثبت شده بود. به خصوص آن دفتر بزرگ که مساحتش به اندازه میز دو نفره آشپزخانه شان بود و صدها امضا و اثر انگشت با دست های لرزان را در خود جا داده بود. از پیچ پله ها گذشت. از در چوبی کوچک و رنگ و رو رفته بیرون رفت. وارد خیابان شد. در پیاده رو، بی هیچ هدف و تصمیمی، به سمت پیاده چپ پیچید. پیاده رو او را چون دیگر عابران به جلو میبرد. نمی دانست کجا می رود. نه راه معلوم بود. نه کسی را میدید. نه صدایی را به وضوح شنید. مانند کسی بود که موقتا فکر کردن را از یاد برده است. به همه چیز غریبانه نگاه می کرد. هنوز گیجی و منگی که حالا مثل ابرهای زمستان سرد و تیره شده بودند رهایش نکرده بود. اگر خود را در آینه میدید نمی شناخت. احساس آدم بی وزنی را داشت که در جهانی مجازی راه می پیمود. جهانی آزاد. جهانی دور از واقعیت. فارغ از هرگونه احساس و دلواپسی، رها از هرگونه قاب و حاشیه و چارچوب. حس کرد دهانش گس و خشک شده است. قلبش مانند اسفنجی بادکرده منتظر تلنگری بود تا ببارد و هوای ابری و گرفته اش سبک شود. دلش می خواست جایی بود که می توانست آزادانه فریاد بزند. زار بزند. بخندد. بخوابد. اما رهگذری بود. سر به زیر داشت و آرام از کنار دیگران می گذشت. همان گونه که هیچ کس نمی داند در ذهن هر عابر و رهگذری که از کنارمان رد می شود، چه می گذرد.

یکباره بوی قهوه به مشامش رسید. همیشه این بو، رخوت و نشاط خاصی به جانش میریخت. چشم از آجرهای خاکستری رنگ پیاده رو برداشت. در جستجوی بو، به اطراف نگریست تا بتوانند فنجانی قهوه تلخ بنوشد. شاید یک حس درونی بود که میخواست تلخی حالش را با تلخی ای دیگر تخفیف دهد. به مرکز بو نزدیک شد. در چوبی کافی شاپ كوچك خیابان او را به درون کشاند. پشت میز کوچکی رو به دیوار و پشت به خیابان نشست. در آن دقایق دوست نداشت نه کسی را ببیند و نه با کسی حرف بزند. می خواست تنها با خودش باشد. با نرگس گمشده اش .

گارسون جوانی با دفترچه یادداشتی در دست پیش آمد…
.
.
.