او نیز در آرکادیاست

15000 تومان 13500 تومان

او نیز در آرکادیاست
رمان فارسی
نویسنده: زینب زمان

فردای آن روز سنگرود و پنیره را دیدم که زیر امرودها ایستاده اند. سرم گیج رفت، بخار دهانم شقه شد و خون و کفم روی هوا ماسید. قوس روی تخم چشم هایم صاف و توک بینی ام مثل کفی سمباده خورده ی چاروق داغ شد. زدم به کوه. خودم را گم و گور کردم. ولی اهالی نیمه های شب مرا به خانه برگرداندند. صبح شده بود ولی هنوز مقابل چشم هایم بودند. سنگرود و دختر لاغر زرد زیر بادها و درخت هامثل لش آلوهای ریخته روی پشت بام بدون هیچ حرکتی در حال خشک شدن بودند. تب کردم. فکر کردم برای بهتر شدن حالم باید کاری کنم و بهترین کار در آن لحظه شناختن پنیره بود. باید میفهمیدمش. باید سر و تهش می کردم. بهش گردی می دادم و کف دستم قلش می دادم. چه کردم؟

(از متن پشت جلد رمان او نیز در آرکادیاست زینب زمان)
.
.
.